و به تماشای عروسکی مشغول است...! 
خدای من..... 
این روز ها بیشتر از همیشه به این دعا محتاجم.......
حس می کنم ......
نه، انگار مدتی است که چیزی را هم حس نمی کنم!
حتی ضربان بودن تو را.....
خدایا...
دخترک قصه ی تو ، مدتی است تو را گم کرده است....
شاید میان خوابهای کودکانه اش ....
و یا در گندم زار به وقت بازی ...
شاید هم در بازار دستان مهربانت را رها کرده 
نمی دانم کجا ! 
اما گوش کن تا صدای گریه اش را بشنوی 
صدای تنهایی اش را....
صدای بی پناهی اش را....
قلب کوچکش ترسیده ، تند تند می تپد....
به کودکی اش بنگر.....
خودش تو را گم کرده 
اما ،تو پیدایش کن........

ساعت: 4 PM
تاریخ: سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
