
داستان تولدم:
آقا یه روز ما تصمیم گرفتیم ازین نردبون(آخه اون موقع هنوز انرژی
هسته ای اینا نبود علم پیشرفت نکرده بود که آسانسور اختراع بشه)
بین آسمونو زمین بیایم پایین که خدا و همه ی فرشته ها دوره نردبونو
گرفتن که نرو ...نرو... توهم مثه بقیه نمی تونی دووم بیاری... نرو
آقا ما هم پشیمون شدیم برگشتیم بالا دیدیم اوه
ننه باباهه + یه دکتر عینکیه دارن می گن
ای خانوم کجا کجا دوست داریم به خدا حالا منم
این وسط حیرون که آخر سر گفتم
میرم تنها میرم اون ور دنیا (منظورم همون نردبونه) میرم
اون جایی که…هنوز حرفم تموم نشده بود که دیدم فرشته ها
زدن زیره گریه که بابا تو دیگه کی هستی دست شیطونو بستی
بازم مرامه شیطون که یه ماچ و بوسه راه انداخت بعد رفت
آقا منم لطیف باز برگشتم بالا که دیدم مامان باباهه دارن میگن
تیکه تیکه کردی دله مارو آقا منم حساس با خودم گفتم
آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من بابا دارم اما ازش دورم ای…..رفتم پایین که
دیدم فرشته ها دارن خودشونو تیکه تیکه می کنن که
می یای ازین ورا گذری دلو هر جا میخوای می بری
آقا منم پروانه ای باز رفتم بالا که دیدم مامان بابام دارن شیون میکنن
که دنیا دیگه مثه تو نداره نداره نه می تونه بیاره
آقا من آرتروز زانو گرفتم بسکه رفتم بالا و پایین هنوزم اندر خم نردبونم
کاش حد اقل این انرژی هسته ای کشف شده بود
آرتوروز نمی گرفتم اول عمری